بخاطر عروسی   پسرعموی من (محسن )هفته اول مرداد همش در حال خرید بودم برای فراز کلی خرید کردم و سعی میکردم هنگام خرید نظر فراز را هم بپرسم و اکثر خریدهاش سلیقه خودش بود و من بهش کمک میکردم .

 

شب حنابندان مدام بیرون بود و من مجبور بودم یکس دنبالش بدوم آخه باباش نیامده بود و من مواظبش بودم .شب عروسی هم یک سر میومد پیش من و دوباره میرفت پیش پدرجون خلاصه تا میتونست به راستین و سالار و پویا  اتیش سوزوند .

ماه رمضان هم اولین افطاری رو خونه بابام بودیم کلی میهمان داشت (فیروزه و راضیه و...)دوباره فراز با راستین کلی شیطنت کرد و بعضی مواقع باهم دعوا میکردن  که زود دوباره آشتی میکردندو دوباره شیطنت متاسفانه اصلا حرفم رو گوش نمیکرد یعنی اصلا صدامو نمیشنید.

   

چندین جای دیگه هم برای افطار دعوت شدیم که به خاطر کار بابا شهرام نتونستیم بریم فقط جمعه 11 رمضان همه فامیل خونه عمه اعظم رفتیم قبلش با فراز کلی صحبت کردم اگه پسر خوبی باشه و حرفم رو گوش بده میریم اونجا که او هم قول داد و الحدلله طبق قولش عمل کرد و اصلا اذیتم نکرد و کلی با سالار و پویا    بازی کردن.

نوزدهم رمضان خونه عموحاجی بودیم و دوباره فراز کلی بازی کرد نمی دونم باید چکار کنم که با اسباب بازیهای خودش بازی کنه کاری به اسباب بازیهای بچه ها نداشته باشه هر دفعه که می خواهیم بریم میهمونی مجبورم یه اسباب بازی جدید براش بگیرم تا سرش با اونا گرم بشه کاری به بچه ها نداشته باشه اون شبم مجبور شدم براش دوربین و هواپیما بخرم .

بیستم رمضان هم همه خونه بابا دعوت داشتن خیلی شلوغ بود فقط فراز خیلی اذیتم کرد نمی دونم باید چکار کنم اینا می نویسم که وقتی بزرگ شدی بفهمی خیلی اذیتم کردی و اصلا حرفم را گوش نمی دادی.

بیست و یکم رمضان هم مامانم اینا خونمون بودن و آش نذری فراز را پختم که خیلی هم خوش مزه شده بود .