با سلام به همه دوستان عزیز وبلاگی بابت تاخیرم باید بگم حسابی در گیر کار هستم  هم تو خونه و هم در اداره اصلا فرصتی برام باقی نمی مونه که سری به شما دوستان عزیز بزنم ولی همیشه به یادتان همگیتون هستم دلم برای همه گلها تنگ شده در اولین فرصت بهتون سر میزنم

0250000002500000025000000250000002500000

پنجشنبه با خاله لیلا و مامان رفتیم هفت حوض و خریدهای عید فراز را براش انجام دادم البته خودش اصلا تمایلی به خرید نشون نمیداد و فقط به فکر شیطنت بود .

جمعه صبح احساس کردم کمی تب دارد بهش استامینوفن یک کم تبش پائین اومد صبح شنبه رفتم سرکارسه چهار ساعت مرخصی گرفتم و زودتر رفتم خونه تا فراز را دکتر ببرم بابا شهرام هم سریع اومد و دکتر گفت احتمالا میخواد دندون دربیاره چون لثه اش متورم و سفید شده بود وداروهایی که داد استوفن با طعم توت فرنگی و تیکوفن بود.

این روزا فراز تو خونه حوصله اش سر میره بخاطر همین سه چرخه اش را اوردم خونه تا در نبود من سرشو با چرخش گرم کنه .

بعدظهر که میرم دنبالش بیارمش خونه بهم میگه الان میخواهی خورخه ( سریال روزهای زندگی )را نگاه کنی خودش خیلی از این سریال خوشش میاد و پابه پای من نگاه میکنه این سئوال را میپرسه که مطمئن بشه من خسته نیستم و خوابم نمیاد .

امروز صبح که از خواب بیدار شدم کلی برف اومده بود ولی متاسفانه نه مدارس تعطیل بود ونه ادارات و من مجبور شده برم سرکار


پنجشنبه به خودم مرخصی دادم و پیش گل پسرم موندم حسابی از موندن من خوشحال بود و یک سره منو میبوسید الهی قربون اون مهربونیت برم عزیزم با تمام وجود می پرستمت  عشق من .زندگی رو فقط با تو میخواهم .

دهم اسفند تولد آتنای عزیز بود خیلی خوش گذشت و فراز نمی گذاشت شمعها روشن بمونن به محض روشن شدن شمعها فوت میکرد .

 

دوعکس زیر آتنای ما در سالهای قبل میباشد

پنجشنبه بخاطر چهلم پسر عموم مامانم اینها خونه نبودن و مجبور شدم فراز رابا خودم ببرم سرکار خیلی خوشحال بود از موقعی که سوار ماشین شدیم ازم میپرسید مامان رسیدیم؟ چرا نمی رسیم؟ چرا اینقدر دوره ؟خلاصه بالاخره رسیدیم و فراز خیلی زود با همکارام جور شد . همکارها بهش میگفتن بازم بیا اونم جواب میداد هروقت مامانم با ماشین اومد من هم باهاش میام .عکسای زیرهم مربوط به کارمند کوچولویه منه.


 دایی عباس ماشینشو عوض کرد وقتی ماشین جدیدشو که پژو 206 بود را تحویل گرفت با دایی محمد و آتنا اومدن دنبالش و رفتن دوری بزنن .آخه فراز علاقه خاصی به ماشین و ماشین سواری داره تو ماشین همش میگفته عجب ماشین خوشگلی  . هروقت بخواهیم جایی بریم میره تو ماشین دایی عباس و میگه من با دایی اینها میام .

 تو این هفته یکی دو جا میهمانی رفتیم و فراز تا تونست آتیش سوزوند بعدا عکساشو میذارم .